چطور با خیال راحت موبایلمان را به دیگران بدهیم (فرمول قسمت ۸)

چطور با خیال راحت موبایلمان را به دیگران بدهیم (فرمول قسمت ۸)

چطور با خیال راحت موبایلمان را به دیگران بدهیم (فرمول قسمت ۸)

154
[ T y p e h e r e ]
زندگی دلناز
-درسام که مثل همیشه خوبه…تازه کلی دوستای جدید پیدا کردم ولی
خب هیچکی جای پرستو رو برام نمیگیره که از بچگی باهم بزرگ شدیم
سرمو به نشونه تأیید تکون دادم..از موقعی که اومده بودم نگران فقط
رفتاراش رو زیر نظر داشتم یه عمر خودم بزرگش کرده بودم میترسیدم.. یه
مدرسه جدید دوستای جدید…منتظر بودم با خاله تنها بشیم،حسابی باید
سفارش میکردم بره دوستای آرامو بشناسه یا اجازه رفت و آمد زیادو
باهاشون رو نمیداد…آرامم که حسابی دلتنگیش گل کرده بود از کنارم جم
نمیخورد
-آرامی..برو عزیزم درست رو بخون امشب کلی باهات حرف دارم تا صبح
بیداریم برو کارات رو انجام بده که خیالمون راحت باشه…
باشوق برخاست با یه”چشم” گفتن رفت توی اتاقی که خاله بهش داده
بود…منم فرصت رو غنیمت شمردم رفتم سمت آشپزخونه که خاله اونجا
داشت شام رو آماده مبکرد…رفتم جلو گونش رو بوسیدم با لبخند مهربونی
نگاهم کرد
-چه خبر خاله جونم..ما اومدیم خودت رو ببینم دو دقیقه همش که
آشپزخونه بودی
خاله خندید
-شیطون باز اومدی زبون بریزی؟؟
-نه خاله زبون ریختن مال آرامه من دلنازم نگاه

 

آیا کیبورد لپ‌تاپ شما از کار افتاده؟ این راهکارها را امتحان کنید

آیا کیبورد لپ‌تاپ شما از کار افتاده؟ این راهکارها را امتحان کنید

آیا کیبورد لپ‌تاپ شما از کار افتاده؟ این راهکارها را امتحان کنید

153
[ T y p e h e r e ]
زندگی دلناز
-چشم گلم بیشتر نمیشه
چند دقیقه همونطور تو بغلم گرفتمش باز دوباره بوسیدمش و با خدافظ
گفتن از اتاق بیرون رفتم…تا موقعی که از عمارت و باغ بیرون برم خیالم
راحت نشده بود…همینکه پامو از اونجا بیرون گذاشتم نفس راحتی
کشیدم…آخ راحت شدم…اوایل که میرفتم پرنوش زیاد براش مهم نبود
تازه خوشحالم میشد معلوم بود دل خوشی از پرستارا نداره..ولی الان
خیلی به من وابسته شده بود…وقتی ساره میومد کلی اخم و تخم میکرد
و میگفت:من دلنازو بهت نمیدم از اینجا برو
منکه برگردم عمرا باز اون تمرینای مسخره رو انجام بدم…حتی اگه اخراج
بشم برام مهم نبود…البته میدونستم با اخراج شدنم پرنوش همه رو کچل
میکنه چون وقتی به چیزی وابسته میشد نمیتونست ازش بگذره و این
یه امتیاز مثبت برای من بود…
وقتی رسیدم خونه خاله مهلا دوساعت دل آرام تو بغلم بود مثل بچهایی
که مادرشون از بیرون میانو ازش آویزون میشن…هر چند دقیقه نگاهم
میکرد و لپام رو میبوسید منم دلم نمیومد چیزی بهش بگم از طرفی
خودمم حسابی دلتنگش بودم
-خب خانم خانما بگو ببینم اوضاع درسات چطوره؟؟از مدرسه جدیدت
راضی هستی؟؟!!
دستاشو از دورم باز کرد و شروع کرد حرف زدن